پنجره های خونه ی مادربزرگ زیاد بود ..
از بین این پنجره ها دو تاش در کنار هم، دو دریچه بودند به کوچه .. کوچه ای بن بست .. که همسایه هایش همگی در سایه ی هم بودند.
یکی از این پنجر ه ها . روزنه ای بزرگ بود از آشپزخانه ی همیشه گرم مادربزرگ به کوچه .. و در کنارش پنجره ی بعدی ، نشیمن با صفا را به کوچه می رساند .. پنجره هایی همیشه باز در امتداد درب همیشه باز کوچه ...
وارد کوچه که می شدی بوی خوش غذای مادربزرگ با ادویه های مخصوصش کوچه
را پر کرده بود .. می رفتی سمت پنجره ها..: صابخونه ! گل خوشبو اومده !!
اهل کوچه مشتری های دایم پنجره ها بودند .. روزی چند بار چاق سلامتی و ...
مادربزرگ که رفت .. از همین پنجره ها ، اهل محل صدای پر زدنش را شنیدند ..
و پس از او ، نه پنجره ای ، عطر خوش و گرمای خانه را داشت ..
نه همسایه ای سراغ همسایه اش را از پنجره ی همیشه باز گرفت ...
نه ...
پنجره هایی که گر چه هنوز روی همان دیوار و همان کوچه اند .. گرچه پر از یاد صدای مادربزرگ و پدر بزرگند ...
اما دیگر ندیدیمشان .. بگذار آن خاطره همیشه دریادمان بماند .. پنجره هایی باز با مادربزرگ و پدربزرگی عاشق.. آنسوی قاب پنجره همراه لبخندهای همیشگیان ...
پ.ن : دلم یه ناهار روز تعطیل می خواد توی پذیرایی خونه ی مادربزرگ .. که بعدش برم از توی کشوی کمد چوبی اتاق ملافه های تا شده ی ریزنقش خوشبو رو در بیارم و بیارم توی اتاق ، واسه چرت بعد از ظهر ..
و سرمو بذارم روی پای مادربزرگ و بگم : دا ! سرمَ خارن !
و او نوازشم کنه و بخونه برام .. چشمهام رو ببندم و برای دقایقی همه ی دنیا را فراموش کنم ..
دلم میخواد از سر کار که بر میگردم مثل اون وقتها .. سر راه خونه .. سر خیابون ناصرخسرو پیاده بشم و پر بکشم سمت خونه ی مادربزرگ .. زنجیر درب همیشه باز رو بردارم ... یهو صدای بابابزرگ از توی خونه بلند شه : کیه؟ .. منم با ذوق بگم : سلاااااام ... و گل از گل بابابزرگ بشکفه و مادربزرگ با آغوش همیشه بازش بیاد استقبالمو توی آغوش خوش عطر و گرمش آروم بگیرم ...
های .. های ... مادر بزرگ ... های پدربزرگ ..
پ.ن 2 : گاهی وقتها چَپِ ت پُره ... اما اون پیروزی ، همون باخته ... ای امان از اون وقتها ...
پ. ن 3 : بخشی از سفره ی هفت سین امسال ....
راستی !!!! روزگار نوتان خجسته !

بعدن نوشت:
به یاد پدربزرگ و مادربزرگ ... توی همین قابلمه .. قیمه با عطر زعفرون و دارچین ..



