تبليغاتX
زن ، آب ، آيينه #page { background: url("images/kubrickbgwide.jpg") repeat-y top; border: none; }

از کجا بيارم او را ...

در تاریخ پنجشنبه 24 فروردین1391 توسط پریسا.س

پنجره های خونه ی مادربزرگ زیاد بود ..

از بین این پنجره ها دو تاش در کنار هم، دو دریچه بودند به کوچه .. کوچه ای بن بست .. که همسایه هایش همگی در سایه ی هم بودند.

یکی از این پنجر ه ها . روزنه ای بزرگ بود از آشپزخانه ی همیشه گرم مادربزرگ به کوچه .. و در کنارش پنجره ی بعدی ، نشیمن با صفا را به کوچه می رساند .. پنجره هایی همیشه باز در امتداد درب همیشه باز  کوچه ...

وارد کوچه که می شدی بوی خوش غذای مادربزرگ با ادویه های مخصوصش کوچه را پر کرده بود .. می رفتی سمت پنجره ها..: صابخونه ! گل خوشبو اومده !!
اهل کوچه مشتری های دایم پنجره ها بودند .. روزی چند بار چاق سلامتی و ...

مادربزرگ که رفت .. از همین پنجره ها ، اهل محل صدای پر زدنش را شنیدند ..

و پس از او ، نه پنجره ای ، عطر خوش و گرمای خانه را داشت ..

نه همسایه ای سراغ همسایه اش را از پنجره ی همیشه باز گرفت ...

نه ...

پنجره هایی که گر چه هنوز روی همان دیوار و همان کوچه اند .. گرچه پر از یاد صدای مادربزرگ و پدر بزرگند ...

اما دیگر ندیدیمشان .. بگذار آن خاطره همیشه دریادمان بماند .. پنجره هایی باز با مادربزرگ و پدربزرگی عاشق.. آنسوی قاب پنجره همراه لبخندهای همیشگیان ...

پ.ن :  دلم یه ناهار روز تعطیل می خواد توی پذیرایی خونه ی مادربزرگ .. که بعدش برم از توی کشوی کمد چوبی اتاق ملافه های تا شده ی ریزنقش خوشبو رو در بیارم و بیارم توی اتاق ، واسه چرت بعد از ظهر ..

و سرمو بذارم روی پای مادربزرگ و بگم : دا ! سرمَ خارن !

و او نوازشم کنه و بخونه برام .. چشمهام رو ببندم و برای دقایقی همه ی دنیا را فراموش کنم ..

دلم میخواد از سر کار که بر میگردم مثل اون وقتها .. سر راه خونه .. سر خیابون ناصرخسرو پیاده بشم و پر بکشم سمت خونه ی مادربزرگ .. زنجیر درب همیشه باز رو بردارم ... یهو صدای بابابزرگ از توی خونه بلند شه : کیه؟ .. منم با ذوق بگم : سلاااااام ... و گل از گل بابابزرگ بشکفه و مادربزرگ با آغوش همیشه بازش بیاد استقبالمو توی آغوش خوش عطر و گرمش آروم بگیرم ...

های .. های ... مادر بزرگ ... های پدربزرگ ..

پ.ن 2 : گاهی وقتها چَپِ ت پُره ... اما اون پیروزی ، همون باخته ... ای امان از اون وقتها ...

پ. ن 3 : بخشی از سفره ی هفت سین امسال ....

راستی !!!! روزگار نوتان خجسته !

بعدن نوشت:
به یاد پدربزرگ و مادربزرگ ... توی همین قابلمه .. قیمه با عطر زعفرون و دارچین .. 

خو نکن

در تاریخ دوشنبه 22 اسفند1390 توسط پریسا.س

هرگز به چیزی عادت نکن ..

چه خوب باشه و یا بد .. خو کردن همیشه زیان باره .. همیشه

حتا وقتی خو کردی به خوبی .. همه ازت توقع دارن تا همیشه خوب باشی .. حتا خودت

و اگه یه روز خوب نباشی و نتونی که خوب باشی کسی باورش نمیشه

یه دوستی می گفت : همیشه بگو نمیشه و نمیخوام و نمیتونم تا اگه یه روز گفتی باشه همه از خوشحالی پر در بیارن !!!

ولی من می گفتم : همیشه میگم میشه و میخوام و میتونم تا اگه یه روز نتونستم بقیه قبول کنند و ناراحت نشند..

اما حالا می بینم که شاید او راست می گفت .. به هر حال موفقیتهایی که نصیبش شد اینو ثابت کرد

و اما اونی که همیشه هست .. همیشه می تونه .. همیشه می خنده .. توقع ازش میره که هیچوقت کم نیاره .. هرگز خسته نشه .. هرگز نشکنه ..

ماهی خونه ی ما بازی جدیدش شده زیر سنگ قایم شدن .. از صبح تا شب و از شب تا صبح همون زیر می مونه و تکون نمیخوره ..

خوب نیست اینجوری ماهی .. خو نکن به این جور زندگی .. تکون بخور ماهی .. بیا روی آب .. چرخی بزن .. حرکتی کن .. خو نکن ماهی .. خو نکن ...



پ.ن : برای آنها که علاقمند هنر ایران زمینند

سریال نقش بافت در نوروز 91 از شبکه چهار به کارگردانی استاد گرانقدرم    " حسن نقاشی "

اطلاعات بیشتر را در اینجا بخوانید .


پ.ن : این عکس واقعیست .. از جایی امانت گرفتم و نه افراد توی عکس را میشناسم و نه  عکاس محترم رو ...

مهم چیز دیگریست ..هوای این روزهای دم عید خوزستان .. نارنجی و پر از گرد و غبار آلوده ..

هر چه شستیم و تکاندیم و پیشواز نوروز رفتیم بماند .. نفس هایی که می کشیم هم بماند ... خو کرده ایم به نجابتی که در حد توسری خوردن شده .. های ...

آش ارده

در تاریخ چهارشنبه 19 بهمن1390 توسط پریسا.س

سعی می کنم تا جایی که می تونم راجع به رفتار کسی قضاوت نکنم .. عیب جویی نکنم .. دنبال نکته ی مسخره ای توی رفتار و صحبت کردن دیگران نباشم .. آروم باشم .. درک کنم

هر شخصی برای هر رفتار و یا هر حرفی که میزنه قطعن پیش خودش توضیحی داره که فقط باید جاش باشی و از دید او نگاه کنی تا بتونی درک کنی .. و از اونجایی که جای کسی غیر از خودم نمیتونم باشم .. از اونجایی که یک انسان باید سفره ی دلش و رازهای زندگیش رو برات بازگو کنه تا بتونی خوب درکش کنی تازه اگر تو هم همون شرایط رو تجربه کرده باشی .. و اینها معمولن ممکن نیست .. پس مدتهاست ... مدتها .. غر زدن .. شکایت .. عصبانیت ..نزد من جایی نداره

اما هنوز یک رفتاری هست که هر چه کردم نتونستم باهاش کنار بیام .. " دوروویی "

کنارت که وامیسته میخنده و تحسینت می کنه و با ذوق از رفتارت.. لباست.. کارت تمجید می کنه و تو به وضوح میشنوی و یا میبینی که در کنار دیگری که وامیسته با تمام توانش تو رو می کوبه و کاملن ردت می کنه و تو رو به تمسخر میگیره.. البته از قدیم گفتن : کجا حرف خودت ؟ اونجا که حرف دیگری ..

اما انصافن راجع به همچین شخصی چه باید گفت ؟

هیچگونه حسابی روی این افراد نمیشه باز کرد.. و کاش میشد ازشان دوری کرد .. اما کار از جایی سخت تر میشه که نه میشه مثل خودشان باشی و نه ممکنه که کنارشون بگذاری.. اما افسوس که کار خودشون رو جاهایی که باید !!! خوب پیش می برند .. شایدم هنرپیشه های خیلی خوبی هستند ..

که اگر می بودم .. سر پستم دوام میاوردم و ادامه میدادم و با اون رفتاراز تمام مزایای یک دبیر آموزش و پرورشی بهره می بردم ..

اما توی خونم نیست .. تعریف نشده برام .. دورویی


آش ارده ( پلو ارده )

این غذا .. یک ناهار هستش .. برای روزهایی که بارون میاد و رعد و برق و ابرهای تیره مهمون شهرمون هستند .. توی سفره ی مردمان شهرم این غذا میشینه .. منشا و مبدا اون رو نمیدونم ..اما راجع به طعم اون بگم که یا بسیار دوستش خواهید داشت و یا به هیچ وجه خوشتون نمیاد .. یعنی حد وسطی نداره ..

یه پلو ماش که کته هم نباشه دم میگذاریم و بعد تا داغ هستش توی سینی میریزیم و به جای روغن دادن .. بهش ارده میدیم و هم میزنیم.. به اندازه ی خوراک همون وعده ارده به برنج میزنیم .. چون برنج ارده زده رو دیگه نباید گرم کرد

بعد " سیلون seyloon  " رو که حالت سمنو داره ولی مسلمن بسیار شیرین تر چون خرماست .. به مقدار نیاز روی حرارت آب می کنیم حدود یک دقیقه .. و بعد به عنوان خورش روی غذا میریزیم .. و صد البته با تربچه با موسیقی دلنواز بارون ...

دلمشغولی

در تاریخ یکشنبه 9 بهمن1390 توسط پریسا.س

این عکس گوشه ای از علایق من رو نشون میده در ادامه ی بازی فریده جون .. لیلا جون و آذر جون :)


اول بگم که اون خمره با سنگهاش همون گوشه ی خونه هستند و به خاطر اینکه من اون گوشه رو بسیار دوست دارم و یکی از دلمشغولیهام اینه که اون سنگها رو آبیاری کنم و آرامش بگیرم برای همینم بقیه وسایل رو در کنار اون چیدمان نشوندم و یه مهمونی کوچولو گرفتم .. ممنونم ازت فریده جون که برای ساعاتی منو از روزمرگی جدا کردی


یه توضیحاتی باید اضافه کنم از گوشه ی سمت چپ و اون سبد که لوازم خیاطیم رو توش گذاشتم مثل مامانم :) .. اسمش " کَپو kapoo " هست و از صنایع دستی و سوغات شهر من هست ..

دکمه های کنارش هم بیشترشون دکمه های لباسهای دوران خردسالی و کودکی منه با دنیایی خاطره که نگهشون داشتم اما کلن دکمه دوست دارم

جورابهای آبی کوچولو هم جورابهای یکسالگی منه که مامانم برام نگه داشته و الانم که سالهاست توی جعبه ی خاطرات من هستند

سردیس گلی هم که هنوز خام هست توی بیکاریهای کلاس سفالگری سالها پیش درستش کردم و موها و ریش فری داشت که کنده شدن اسمش " سورنا " هست و بخاطرش من از کلاس سفالگری که آموزش کاسه و کوزه بود اخراج شدم :)

لیوان آبی با جوونه ی توش هم که جوونه ی بامبو هست و مثل اینکه خیلی برای رشد کردن عجله داره ..

و فانوس دیواری مشکی که سوختش شمع هست .. پایین ِ عودسوز هم یه وسیله ی قرمز هست .. اونم از خاطرات عزیزمه .. از مادربزرگ مهربونی که همیشه با دست پر و آغوش گرم به دیدارمون میومد .. یه سطل رنگ و قلم مو .. یه پاک کن و تراش .. که هرگز استفاده نکردم و همین چند وقت پیش کسری پلاستیکشو پاره کرد

کنارشم روی چوب یه گردنبند دست ساز چوبی و شونه چوبی و خرمهره ی آبی که اونم گردن آویزمه و زیرشم بعضی طعمای دوست داشتنیم  دارچین و نسکافه

روی کنده ی بزرگتر گوشواره های سنگ فیروزه و عطری که سالهاست پایه ثابت عطرهای توی کیفمه با بویی تلخ

اولین دیوان حافظی که هدیه گرفتم از پدربزرگ عزیزم که روحش شاد .. و این کتاب همسن خودمه :) روی اونم یه تسبیح گِلی با مهرش که دست سازه .. و گیر سر دست ساز از چرم گاو و چوب . زیرشم یه خاطره ی عزیز دیگه از هسته های خرما که داداش گلم کیوان با دستای مهربونش برام سابید و به نخ کشید ..وقتی چهار پنج ساله بودم


و دفتر شعرم با طرحی از بهترین شعری که گفتم .. نقش پای کسری که تاریخش مربوط به دوسال و نیم پیش میشه .. دعای عزیز نادعلی و عینکم.. قلم دون دست ساز که هدیه ی پگاه عزیزمه ..

یکی از باغچه های سبزی خورنی که کاشتم و بزهای سفالی که نوروزها ظرف سبزه میشن و دیگ مس که به نمایندگی از بقیه ظرفای مسی اینجاست .. اون سبدهای پشتش هم که صنایع دستی شهر منه و اسمش " تَپ tap " هست ..

و معذرتخواهی میکنم از اون چیزایی که نشد اینجا باشن .. کتابخونه ی عزیزم با تک تک کتابهاش  .. فانوس نفت سوز .. نقاشی ها و آجرکاریهای دیوار ها و کمد ها .. کوسن ها .. سبد بزرگ روبان ها .. سبد گل سر ها .. کیسه ی برش پارچه ها .. ظرفهای سفالی و کلی چیزای دوست داشتنی خونه م ..

کمی دستتو دراز کنی میتونی چند تا پر سبزی برداری .. :)

باغچه ی شاهی و باغچه ی جعفری و بوی چوب خیس .. بوی تازگی ... به به :)

خورشيد خانوم :)

در تاریخ سه شنبه 4 بهمن1390 توسط پریسا.س

- : مامان پری! خورشید داره غروب میکنه؟

- : بله عزیزم .. میره خونشون که بعدش شب بیاد ..

بعد با صدای خورشید خانوم ادامه دادم: کسری جونم من همیشه مراقبتم نگران نباش.. :)

..چند دقیقه بعد ...

با یه هق هق از پشت سرم .. برگشتم سمت کسری

چسبیده بود به شیشه ی ماشین .. چشماش قرمز.. دوتا گوله اشک نوک چشماش .. دست تکون می داد و  با درد گریه میکرد و بریده بریده میگفت .. خدا.. ن..گه .. دا.. ر

نفهمیدم چطوری از جلوی ماشین پریدم عقب و به آغوش کشیدمش .. دوباره همون توضیحات همیشگی ..

ولی فایده نداشت ..

بازم خورشید خانوم شدم .. کسری جونم نگران نباش .. میرم کمی بخوابم تا آقای ماه بیاد .. تو هم برو استراحت کن وقتی صب بشه و تو بیدار بشی میبینی که قبل از تو من اومدم و ازین بالا نگات میکردم.. مثل هر روز .. مثل همیشه ...آروم باش ..

وقتی خورشید می شم همه چی آروم میشه .. همیشه همینطوره


پ.ن : تا یکی دو روز آینده منم بازی .. :)